13 بدر و 5 روز تب
دردونه ام
شب 13 ام بود ساعت 11 داشتم میخوابوندمت که احساسا کردم بدنت داغ شده و گفتم شاید لباست زیاده و کمش کردم ولی بعد از چند دقیقه دیدم انگار تغییری نکرد و تو هم کلافه ای و خوابت نمیبره واسه همین برات تب سنج گذاشتم دیدم وااااااااااای 38/5 سریع با بابا رضا بهت استامینوفن دادیم و پاشویت کردیم و تا 2:30 بالاسرت بیدار بودیم و 6 ساعت بعد دوباره بهت استامینوفن دادم و تبت اومده بود پایین و صبح هم تبتو چک کردم و خوب بودی و رفتیم خونه مامان جون اینا و چون باغچه باصفایی دارن 13 بدرو قرار شد اونجا باشیم ظهر موقع ناهار روروئکت. برده بودیم تو حیاط خیلی بهت خوش گذشت . توی شهرکم با کالسکه رفتیم دور زدیم و تو هم بیشترشو لالا کردی ساعت 6 بود که احساس کردم بازم داغی تبتو گرفتم واااااااااااای باورم نمیشد سرم داشت گیج میرفت تبت رو 39 بود سریع بهت استامینوفن دادم و پاشویه کردمتو حوله خنک رو پیشونی و پاهات گذاشتم خیلی هم بیحال بودی .داشتم دیوونه میشدم بازم تبتو گرفتم شده بود 39/3 که دیگه سریع بردیمت درمانگاه تخصصی بهبد و دکتر اونجا تشخیص داد تب به خاطر ویروسه و تنها کاری که از دستمون بر میاد اینه که تبتو کنترل کنیم و شیاف استامینوفن هم داد اومدیم خونه خودمون سریع برات شیاف گذاشتم و پاشویه میکردم و با حوله نمدار پاها و پیشونیتو خنک نگه میداشتم شب خیلی بدی بود ساعت 2:30 تا 5 خوابیدم و بابا رضا بالا سرت بود و تا ساعت 10 هم بابا رضا خوابید و من بالا سرت بودم و چون تبت از 38/5 پایین تر نمیومد بازم بردیمت پیش دکتر خودت و اونم همین تشخیص رو داد با این تفاوت که دکتر درمانگاه آموکسی کلاو هم داده بود که دکتر خودت گفت اصلا گلوت چرک نداره واصلا بهت ندیم و گفت که اگه تا شنبه نیومد پایین ببرید آزمایش( اون رو 4 شنبه بود ) .
الهی مامان فدات شه که اینقدر بیحال بودی و اصلا میل به غذا نداشتی به محض اینکه من رو میدیدی با ی چیزی تو دستم دارم میام سمتت چنان مضلومانه گریه میردی که دلم میخواست زمین دهن وا کنه و برم توش و این لحظاتو نبینم .
خلاصه با ایبوپروفن و شیاف و پاشویه تبتو کنترل میکردیم و خداروشکر روز شنبه حالت بهتر بود و حال و حوصلت کمی اومده بود سر جاش و تبت رو 37/5 بود و با این حال دکتر صلاح دید آزمایش رو انجام بدی و با کلی تحقیق بردیمت آزمایشگاه حکیم و ازت آزمایش خون گرفتن و 3 تا خانم با اخلاق خیلی خوب بردنت تو اتاق و باهات کلی بازی کردن و ماروهم از اتاق بیرون کردند و از دست راستت ازمایش گرفتن یک گریه کوچولو کردی و سریع ساکت شدی ولی وای وقتی از اون یکی دستت گرفتن خیلی گریه کردی و منم پشت در اتاق اشک میریختم و مامان جون هم از استرسش اونجا قدم میزد و تا خانمه اومد از اتاق بیرون سریع اومدم و بقلت کردم و با چشمای پر از اشکت منو نگاه میکردی بهم شکایت میکردی ولی خوداروشکر زودی یادت رفت و اومدیم خونه و عصر همون روز جواب آزمایش رو به دکتر نشون دادیم گفت همون ویروس بوده و خداروشکر دیگه تب نکردی و من وبابا رضا خیلی خدارو به خاطر سلامتیت شکر میکردیمو و انگار این چند روز برامون یک کابوس بود .
روز 13 بدر جلوی مزرعه شهرک

تب داشتی و همش لگن گذاشته بودم برات و آب بازی میکردی تا کمی خنک شی

صبح روز شنبه که حالت خوب شده بود خدا روشکککککککککر

خدایا همه نی نی هارو در پناه خودت حفظ کن
الهی آمین


13 بدر و 5 روز تب
