پارمینپارمین، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

پارمین تکه ای از بلور

13 بدر و 5 روز تب

1392/1/25 17:02
نویسنده : مامان نازنین
280 بازدید
اشتراک گذاری

دردونه ام

شب 13 ام بود ساعت 11 داشتم میخوابوندمت که احساسا کردم بدنت داغ شده و گفتم شاید لباست زیاده و کمش کردم ولی بعد از چند دقیقه دیدم انگار تغییری نکرد و تو هم کلافه ای و خوابت نمیبره واسه همین برات تب سنج گذاشتم دیدم وااااااااااای 38/5 سریع با بابا رضا بهت استامینوفن دادیم و پاشویت کردیم و تا 2:30 بالاسرت بیدار بودیم و 6 ساعت بعد دوباره بهت استامینوفن دادم و تبت اومده بود پایین و صبح هم تبتو چک کردم و خوب بودی و رفتیم خونه مامان جون اینا و چون باغچه باصفایی دارن 13 بدرو قرار شد اونجا باشیم ظهر موقع ناهار روروئکت. برده بودیم تو حیاط خیلی بهت خوش گذشت . توی شهرکم با کالسکه رفتیم دور زدیم و تو هم بیشترشو لالا کردی ساعت 6 بود که احساس کردم بازم داغی تبتو گرفتم واااااااااااای باورم نمیشد سرم داشت گیج میرفت تبت رو 39 بود سریع بهت استامینوفن دادم و پاشویه کردمتو حوله خنک رو پیشونی و پاهات گذاشتم خیلی هم بیحال بودی .داشتم دیوونه میشدم بازم تبتو گرفتم شده بود 39/3 که دیگه سریع بردیمت درمانگاه تخصصی بهبد و دکتر اونجا تشخیص داد تب به خاطر ویروسه و تنها کاری که از دستمون بر میاد اینه که تبتو کنترل کنیم و شیاف استامینوفن هم داد اومدیم خونه خودمون سریع برات شیاف گذاشتم و پاشویه میکردم و با حوله نمدار پاها و پیشونیتو خنک نگه میداشتم شب خیلی بدی بود ساعت 2:30 تا 5 خوابیدم و بابا رضا بالا سرت بود و تا ساعت 10 هم بابا رضا خوابید و من بالا سرت بودم و چون تبت از 38/5 پایین تر نمیومد بازم بردیمت پیش دکتر خودت و اونم همین تشخیص رو داد با این تفاوت که دکتر درمانگاه آموکسی کلاو هم داده بود که دکتر خودت گفت اصلا گلوت چرک نداره واصلا بهت ندیم و گفت که اگه تا شنبه نیومد پایین ببرید آزمایش( اون رو 4 شنبه بود ) .

الهی مامان فدات شه که اینقدر بیحال بودی و اصلا میل به غذا نداشتی به محض اینکه من رو میدیدی با ی چیزی تو دستم دارم میام سمتت چنان مضلومانه گریه میردی که دلم میخواست زمین دهن وا کنه و برم توش و این لحظاتو نبینم .

خلاصه با ایبوپروفن و شیاف و پاشویه تبتو کنترل میکردیم و خداروشکر روز شنبه حالت بهتر بود و حال و حوصلت کمی اومده بود سر جاش و تبت رو 37/5 بود و با این حال دکتر صلاح دید آزمایش رو انجام بدی و با کلی تحقیق بردیمت آزمایشگاه حکیم و ازت آزمایش خون گرفتن و 3 تا خانم با اخلاق خیلی خوب بردنت تو اتاق و باهات کلی بازی کردن و ماروهم از اتاق بیرون کردند و از دست راستت ازمایش گرفتن یک گریه کوچولو کردی و سریع ساکت شدی ولی وای وقتی از اون یکی دستت گرفتن خیلی گریه کردی و منم پشت در اتاق اشک میریختم و مامان جون هم از استرسش اونجا قدم میزد و تا خانمه اومد از اتاق بیرون سریع  اومدم و بقلت کردم و با چشمای پر از اشکت منو نگاه میکردی بهم شکایت میکردی ولی خوداروشکر زودی یادت رفت و اومدیم خونه و عصر همون روز جواب آزمایش رو به دکتر نشون دادیم گفت همون ویروس بوده و خداروشکر دیگه تب نکردی و من وبابا رضا خیلی خدارو به خاطر سلامتیت شکر میکردیمو و انگار این چند روز برامون یک کابوس بود .

روز 13 بدر جلوی مزرعه شهرک

تب داشتی و همش لگن گذاشته بودم برات و آب بازی میکردی تا کمی خنک شی

صبح روز شنبه که حالت خوب شده بود خدا روشکککککککککر

خدایا همه نی نی هارو در پناه خودت حفظ کن

الهی آمین

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

مامان دنیز
25 فروردین 92 21:54
خدا رو شکر که زود حالت خوب شد عزیزم
مامان کیان کوچولو
26 فروردین 92 14:47
آخی خدارو شکر که خوب شدی الان
مامی آنیتا(نازگل)
27 فروردین 92 0:18
ایشالا همیشه شاد وسالم باشی عزیزم
مامان مریم
27 فروردین 92 17:43
وای خدای من نبینم ناراحتیتو عزیزم...خدا رو شکر که زود خوب شدی..